غزل ۱۰۲

تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست

بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست

دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست

سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست

بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید

شوری که در میان منست و میان دوست

خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشت

خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست