غزل ۱۰۶

شادی به روزگار گدایان کوی دوست

بر خاک ره نشسته به امید روی دوست

گفتم به گوشه‌ای بنشینم ولی دلم

ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست

صبرم ز روی دوست میسر نمی‌شود

دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست

ناچار هر که دل به غم روی دوست داد

کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست