غزل ۱۳۵

آن را که میسر نشود صبر و قناعت

باید که ببندد کمر خدمت و طاعت

چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خون خوار

گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت

گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید

تعذیب دلارام به از ذل شفاعت

از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبم

امکان شکیب از تو محالست و قناعت