غزل ۱۳۷

کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت

که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت

باد بوی گل رویش به گلستان آورد

آب گلزار بشد رونق عطار برفت

صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیم

چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت

بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را

که مرا در حق این طایفه انکار برفت