غزل ۱۹۰

از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد

وزان که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد

به گرد پای سمندش نمی‌رسد مشتاق

که دستبوس کند تا بدان دهن چه رسد

همه خطای منست این که می‌رود بر من

ز دست خویشتنم تا به خویشتن چه رسد

بیا که گر به گریبان جان رسد دستم

ز شوق پاره کنم تا به پیرهن چه رسد