غزل ۲۰۱

آن به که نظر باشد و گفتار نباشد

تا مدعی اندر پس دیوار نباشد

آن بر سر گنجست که چون نقطه به کنجی

بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد

ای دوست برآور دری از خلق به رویم

تا هیچ کسم واقف اسرار نباشد

می‌خواهم و معشوق و زمینی و زمانی

کو باشد و من باشم و اغیار نباشد