غزل ۲۳۴

آفتاب از کوه سر بر می‌زند

ماه روی انگشت بر در می‌زند

آن کمان ابرو که تیر غمزه اش

هر زمانی صید دیگر می‌زند

دست و ساعد می‌کشد درویش را

تا نپنداری که خنجر می‌زند

یاسمین بویی که سرو قامتش

طعنه بر بالای عرعر می‌زند