غزل ۲۳۵

بلبلی بی‌دل نوایی می‌زند

بادپیمایی هوایی می‌زند

کس نمی‌بینم ز بیرون سرای

و اندرونم مرحبایی می‌زند

آتشی دارم که می‌سوزد وجود

چون بر او باد صبایی می‌زند

گر چه دریا را نمی‌بیند کنار

غرقه حالی دست و پایی می‌زند