غزل ۲۵۷

از دست دوست هر چه ستانی شکر بود

وز دست غیر دوست تبرزد تبر بود

دشمن گر آستین گل افشاندت به روی

از تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود

گر خاک پای دوست خداوند شوق را

در دیدگان کشند جلای بصر بود

شرط وفاست آن که چو شمشیر برکشد

یار عزیز جان عزیزش سپر بود