غزل ۲۶۶

در من این عیب قدیمست و به در می‌نرود

که مرا بی می و معشوق به سر می‌نرود

صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذار

کاین بلاییست که از طبع بشر می‌نرود

مرغ مؤلوف که با خانه خدا انس گرفت

گر به سنگش بزنی جای دگر می‌نرود

عجب از دیده گریان منت می‌آید

عجب آنست کز او خون جگر می‌نرود