غزل ۲۹۸
شرطست جفا کشیدن از یار
خمرست و خمار و گلبن و خار
من معتقدم که هر چه گویی
شیرین بود از لب شکربار
پیش دگری نمیتوان رفت
از تو به تو آمدم به زنهار
عیبت نکنم اگر بخندی
بر من چو بگریم از غمت زار
شرطست جفا کشیدن از یار
خمرست و خمار و گلبن و خار
من معتقدم که هر چه گویی
شیرین بود از لب شکربار
پیش دگری نمیتوان رفت
از تو به تو آمدم به زنهار
عیبت نکنم اگر بخندی
بر من چو بگریم از غمت زار