غزل ۳۳۱

هر که هست التفات بر جانش

گو مزن لاف مهر جانانش

درد من بر من از طبیب منست

از که جویم دوا و درمانش

آن که سر در کمند وی دارد

نتوان رفت جز به فرمانش

چه کند بنده حقیر فقیر

که نباشد به امر سلطانش