غزل ۳۳۶

رفتی و نمی‌شوی فراموش

می‌آیی و می‌روم من از هوش

سحرست کمان ابروانت

پیوسته کشیده تا بناگوش

پایت بگذار تا ببوسم

چون دست نمی‌رسد به آغوش

جور از قبلت مقام عدلست

نیش سخنت مقابل نوش