غزل ۳۷۳

هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم

همی‌برابرم آید خیال روی تو هر دم

نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت

که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم

به گلبنی برسیدم مجال صبر ندیدم

گلی تمام نچیدم هزار خار بخوردم

بساط عمر مرا گو فرونورد زمانه

که من حکایت دیدار دوست درننوردم