غزل ۳۸۵

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم

گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم

چو التماس برآمد هلاک باکی نیست

کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم

ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح

بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم

ندانم این شب قدرست یا ستاره روز

تویی برابر من یا خیال در نظرم