غزل ۴۱۶

بس که در منظر تو حیرانم

صورتت را صفت نمی‌دانم

پارسایان ملامتم مکنید

که من از عشق توبه نتوانم

هر که بینی به جسم و جان زندست

من به امید وصل جانانم

به چه کار آید این بقیت جان

که به معشوق برنیفشانم