غزل ۴۱۸

گر دست دهد هزار جانم

در پای مبارکت فشانم

آخر به سرم گذر کن ای دوست

انگار که خاک آستانم

هر حکم که بر سرم برانی

سهلست ز خویشتن مرانم

تو خود سر وصل ما نداری

من عادت بخت خویش دانم