غزل ۴۳۸
ما دل دوستان به جان بخریم
ور جهان دشمنست غم نخوریم
گر به شمشیر میزند معشوق
گو بزن جان من که ما سپریم
آن که صبر از جمال او نبود
به ضرورت جفای او ببریم
گر به خشمست و گر به عین رضا
نگهی بازکن که منتظریم
ما دل دوستان به جان بخریم
ور جهان دشمنست غم نخوریم
گر به شمشیر میزند معشوق
گو بزن جان من که ما سپریم
آن که صبر از جمال او نبود
به ضرورت جفای او ببریم
گر به خشمست و گر به عین رضا
نگهی بازکن که منتظریم