غزل ۴۴۳
بکن چندان که خواهی جور بر من
که دستت بر نمیدارم ز دامن
چنان مرغ دلم را صید کردی
که بازش دل نمیخواهد نشیمن
اگر دانی که در زنجیر زلفت
گرفتارست در پایش میفکن
به حسن قامتت سروی در آفاق
نپندارم که باشد غالب الظن
بکن چندان که خواهی جور بر من
که دستت بر نمیدارم ز دامن
چنان مرغ دلم را صید کردی
که بازش دل نمیخواهد نشیمن
اگر دانی که در زنجیر زلفت
گرفتارست در پایش میفکن
به حسن قامتت سروی در آفاق
نپندارم که باشد غالب الظن