غزل ۴۸۲

هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او

بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او

باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا

غالیه‌ای بساز از آن طره مشک بوی او

هر کس از او به قدر خویش آرزویی همی‌کنند

همت ما نمی‌کند زو بجز آرزوی او

من به کمند او درم او به مراد خویشتن

گر نرود به طبع من من بروم به خوی او