غزل ۴۹۹

خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی

یا به بستان به در حجره من بازآیی

گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد

که تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی

شمع من روز نیامد که شبم بفروزی

جان من وقت نیامد که به تن بازآیی

آب تلخست مدامم چو صراحی در حلق

تا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی