غزل ۵۰۲

تو با این لطف طبع و دلربایی

چنین سنگین دل و سرکش چرایی

به یک بار از جهان دل در تو بستم

ندانستم که پیمانم نپایی

شب تاریک هجرانم بفرسود

یکی از در درآی ای روشنایی

سری دارم مهیا بر کف دست

که در پایت فشانم چون درآیی