غزل ۵۱۸

تو خون خلق بریزی و روی درتابی

ندانمت چه مکافات این گنه یابی

تصد عنی فی الجور و النوی لکن

الیک قلبی یا غایه المنی صاب

چو عندلیب چه فریادها که می‌دارم

تو از غرور جوانی همیشه در خوابی

الی العداه وصلتم و تصحبونهم

و فی ودادکم قد هجرت احبابی