غزل ۵۲۴

یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی

تا از سر صوفی برود علت هستی

عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش

در مذهب عشق آی و از این جمله برستی

ای فتنه نوخاسته از عالم قدرت

غایب مشو از دیده که در دل بنشستی

آرام دلم بستدی و دست شکیبم

برتافتی و پنجه صبرم بشکستی