غزل ۵۳۱

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی

حق را به روزگار تو با ما عنایتی

گفتم نهایتی بود این درد عشق را

هر بامداد می‌کند از نو بدایتی

معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست

با تو مجال آن که بگویم حکایتی

چندان که بی تو غایت امکان صبر بود

کردیم و عشق را به پدیدست غایتی