غزل ۵۳۲

چون خراباتی نباشد زاهدی

کش به شب از در درآید شاهدی

محتسب گو تا ببیند روی دوست

همچو محرابی و من چون عابدی

چون من آب زندگانی یافتم

غم نباشد گر بمیرد حاسدی

آن چه ما را در دلست از سوز عشق

می‌نشاید گفت با هر باردی