غزل ۵۳۵

مپرس از من که هیچم یاد کردی

که خود هیچم فرامش می‌نگردی

چه نیکوروی و بدعهدی که شهری

غمت خوردند و کس را غم نخوردی

چرا ما با تو ای معشوق طناز

به صلحیم و تو با ما در نبردی

نصیحت می‌کنندم سردگویان

که برگرد از غمش بی روی زردی