غزل ۵۴۸

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری

تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری

اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب

گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری

من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم

بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری

از بس که در نظرم خوب آمدی صنما

هر جا که می‌نگرم گویی که در نظری