غزل ۵۵۰

دیدم امروز بر زمین قمری

همچو سروی روان به رهگذری

گوییا بر من از بهشت خدای

باز کردند بامداد دری

من ندیدم به راستی همه عمر

گر تو دیدی به سر بر قمری

یا شنیدی که در وجود آمد

آفتابی ز مادر و پدری