غزل ۵۷۳

تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری

از آن به قوت بازوی خویش مغروری

گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازد

میسرت نشود عاشقی و مستوری

بهشت روی من آن لعبت پری رخسار

که در بهشت نباشد به لطف او حوری

به گریه گفتمش ای سروقد سیم اندام

اگر چه سرو نباشد به رو گل سوری