غزل ۵۷۸

تو خود به صحبت امثال ما نپردازی

نظر به حال پریشان ما نیندازی

وصال ما و شما دیر متفق گردد

که من اسیر نیازم تو صاحب نازی

کجا به صید ملخ همتت فروآید

بدین صفت که تو باز بلندپروازی

به راستی که نه همبازی تو بودم من

تو شوخ دیده مگس بین که می‌کند بازی