غزل ۵۸۰

گر درون سوخته‌ای با تو برآرد نفسی

چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی

ای که انصاف دل سوختگان می‌ندهی

خود چنین روی نبایست نمودن به کسی

روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود

به ز من در سر این واقعه رفتند بسی

دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست

حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی