غزل ۵۸۱

همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی

که یاد ناورد از من به سال‌ها نفسی

به چشم رحم به رویم نظر همی‌نکند

به دست جور و جفا گوشمال داده بسی

دلم ببرد و به جان زینهار می‌ندهد

کسی به شهر شما این کند به جای کسی

به هر چه درنگرم نقش روی او بینم

که دیده در همه عالم بدین صفت هوسی