غزل ۵۸۹

دل دیوانگیم هست و سر ناباکی

که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی

سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد

خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی

دست در دل کن و هر پرده پندار که هست

بدر ای سینه که از دست ملامت چاکی

تا به نخجیر دل سوختگان کردی میل

هر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی