غزل ۵۹۸

تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی

خون عشاق حلالست زهی شوخ حرامی

بیم آنست دمادم که چو پروانه بسوزم

از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی

فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت

که چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی

مگر از هیت شیرین تو می‌رفت حدیثی

نیشکر گفت کمر بسته‌ام اینک به غلامی