غزل ۶۱۴
کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی
دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی
آرزو میکندم با تو دمی در بستان
یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی
با من کشته هجران نفسی خوش بنشین
تا مگر زنده شوم زان نفس روحانی
گر در آفاق بگردی بجز آیینه تو را
صورتی کس ننماید که بدو میمانی