اندر شرح خوب و زشت گوید

خوب را از برای دستِ فراخ

جاودان شاخ شاخ ریزد شاخ

زشت را از برای حسرت چیز

دست و دل تنگ چون گذرگه تیز

گلخنی را کشیده اندر پوست

تو گهش جان لقب کنی گه دوست

آن چنان کرد شهوتت محجوب

که ندانی تو خوک را از خوب