اندر مذمّت مال دوست

سفله چون خواند رو به مهمانش

پس چه نانش شکن چه دندانش

بر درِ کارگاه طبع لئیم

نز پی ایمنی که از سرِ بیم

گرچه زنجیر حلقه نپذیرد

سفله را در بزن که خود میرد

برده چون طاعت و دل و دینت

بادهٔ تلخ و عمر شیرینت