حکایة و مثل

گفت بهلول را یکی داهی

جبه‌ای بُرد بخشمت خواهی

گفت خواهم دویست چوب بر او

گفت چوبت چه آرزوست بگو

گفت زیرا که در سرای غرور

راحت از رنج دل نباشد دور

از پی آنکه در سرای سپنج

هیچ راحت نیافت کس بی‌رنج