حکایت

گفت مردی ز ابلهی رازی

با یکی بدفعال غمّازی

مرد غمّاز پیش هر اوباش

راز آن مرد کرد یکسر فاش

طیره گشت ابله از چنان غمّاز

گفت با مرد کای بدِ بدساز

رازِ من فاش کردی ای نادان

همچو پرخاش پتک بر سندان