حکایت در این معنی

نه بپرسید از جحی حیزی

کز علیّ و عُمر بگو چیزی

گفت با وی جحی که اندُه چاشت

در دلم مهر و بغض کس نگذاشت

شره لقمه آن چنانم کرد

کز تعصّب شدم به یک ره فرد

مر مرا کار خورد و خفت آمد

با دلم اکل و شرب جفت آمد