فی ذمِ حبّ الدّنیا و منع شرب الخمر

می همی خور کنون به بوی بهار

باش تا بردمد ز گور تو خار

ای چو فرعون شوم گردنکش

از ره آب رفته در آتش

چکنی در میان رنج خمار

کار آبی که آتش آرد بار

زان چنان خون که از لگد ریزند

پس ز تابوت خم برانگیزند