حکایت

بود در شهر بلخ بقّالی

بی‌کران داشت در دکان مالی

ز اهل حرفت فراشته گردن

چابک اندر معاملت کردن

هم شکر داشت هم گِل خوردن

عسل و خردل و خلّ اندر دَن

ابلهی رفت تا شکر بخرد

چونکه بخرید سوی خانه بَرَد