حکایت

آن سلیمان که در جهان قدر

بود سلطانِ وقت و پیغامبر

برنشسته بُد او به بادِ صبا

سوی مشرق شد او ز جابلسا

دید در راه ناگه آب‌خوری

کِشتزاری و پیر برزگری

کشت می‌کرد و نرم می‌تندید

گاه بگریست و گاه می‌خندید