حکایت

گفت در وقت مرگ اسکندر

همه را خواند کهتر و مهتر

گفت اینک دو دست خود بستم

هین بگویید چیست در دستم

آن یکی گفت جوهری داری

وان دگر گفت گوهری داری

آن یکی گفت نامهٔ ملکست

وان دگر گفت خاتم ملکست