حکایت

آن شنیدی که در حد مرداشت

بود مردی گدای و گاوی داشت

از قضا را وبای گاوان خاست

هرکرا پنج بود چار بکاست

روستایی ز بیم درویشی

رفت تا بر قضا کند پیشی

بخرید آن حریص بی‌مایه

بدل گاو خر ز همسایه