حکایت

قحطی افتاد وقتی اندر ری

دور از این شهر وز نواحی وی

آن چنان سخت شد برایشان کار

کادمی شد چو گرگ مردم‌خوار

کرد هر مادری همی گریان

خُرد فرزند خویش را بریان

کرده بر خویشتن طباخ امیر

خون همشیره را حلال چو شیر