اندر هجو حکیم طالعی گوید

وین دگر هست شاعری به دروغ

که ندارد سخنش ایچ فروغ

چون پیازست شعرش ارچه نکوست

تا به پایان چو بنگری همه پوست

دل و جان تیره همچو تودهٔ گرد

دهن و کون یکی چو مهرهٔ نرد

هزل شعرش سعیر صورت و هوش

سخنش زمهریر شه‌ره گوش