فی بیان حاله و حسب احواله رحمة‌اللّٰه علیه

گر در آورد یافت خلد و نعیم

ورنه جای ویست قعر جحیم

آنکه پهلو همی زند با من

پهلویی را نداند از دامن

شعر من گل محال او خار است

خود خریدار ما پدیدارست

حکما را بُوَد به خوان جلال

لقمه و سحر و نظم هر سه حلال