حکایت

آن شنیدی که رفت نادانی

به عیادت به درد دندانی

گفت با دست از این مباش حزین

گفت آری ولیک سوی تو این

باد باشد چو بی‌خبر باشی

آب و آتش چو خاک برپاشی

بر من این درد کوه پولادست

چون تو زین فارغی ترا بادست